زمستان است
سرها در گریبان است

سلامت را نخواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
کسی سر بر نيارد پاسخ گفتن
و ديدار ياران را
نگاه جز پيش پا را ديد،
نتواند
که ره تاريک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس يازی ،
به اکراه آورد دست از بغل بيرون؛
که سرما سخت سوزان است
نفس،
کز گرمگاه سينه ميآيد برون،
ابری شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاينست ،
پس ديگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟
مسيحای جوانمرد من!
ای ترسای پير پيرهن چرکين!
هوا بس ناجوانمردانه سردست ….آی.
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ،
در بگشای !
منم من ،
ميهمان هر شبت ،

منم من،سنگ تيپا خورده رنجور .
منم ،دشنام پست آفرينش ،نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بيرنگ بيرنگم
بيا،بگشای در ،بگشای،دلتنگم

زمستان است
سرها در گریبان است